کدامين سو
مشت می کوبم بر در پنجه می سایم بر پنجره ها من دچار خفقانم خفقان من به تنگ آمده ام از همه چیز بگذارید هواری بزنم آی آی با شما هستم این درها را باز کنید..... (فریدون مشیری) پی نوشت: همیشه هست.اما بعضی اوقات بدجوری توی ذوق می زنه.بدجوری حس می شه....این مرزها...این خط ها...این حصار تکراری.... به خودم... به خدا توکل کن ...اینجور وقتا فقط به خدا توکل کن. پی نوشت:گاهی اوقات آدم بدجوری به یه جمله احتیاج داره...باید تکرارش کنم ..زیاد ...عین دعا..عین یه ورد....برای تکرار روزهایم...
حرفهایش را که در یکی از همان هزار چاله ی ذهنش خوب دفن کرد .شروع کرد به شمردن درختهای در حال حرکت رو به رو ...یک ...دو...سه...چهار...پنج...شش... درختها که تمام شدند ٬بی اینکه بتواند همه شان را شمارش کند ...شروع کرد به شمردن راه های باقیمانده ی ذهنش ...یک ...دو ...سه ...چهار...پنج....شش... لبخند بیرنگی بر لبهایش نقش بست ...هنوز راه هایی برای زنده به گور کردن حرفها باقی مانده بود. حس لرزان خنکی در تن بوی مست کننده ی آشتی باران و خاک هوای ابری آهنگ تند ریزش باران سرخ شدن خرمالوها انار های خیس از قطره های باران.............هی ! اصلا حواست به پاییز هست؟به تمام برگ های رنگ رنگ ....به قطره های بارون ....به صدای باد.... دلم کمی دشت می خواهد ، با کمی طعم گلهای وحشی و یک آسمان پت و پهن و پر از ابرهای چاق.یک گوشه ای دراز بکشم و زل بزنم به آسمان و تنها به این فکر کنم که هر ابری چه شکلی دارد.یک گلی ، علفی هم گوشه ی دهانم بگذارم و هر از گاهی صدای چشمه ی آبی این میان هم بدک نیست. دشتی که تا ابد دشت باشد.بی هیچ راهی ، بی هیچ قله ای ، بی هیچ دره ای.دراز هم که کشیده ام آرام باشم ، بی هیچ فکری ....عینا بی خیالی خالص آدمی. مادر بزرگ گم کرده ام در هیاهوی شهر آن نظر بند سبز را که در کودکی بسته بودی به بازوی من در اولین حمله ی ناگهانی تار تار عشق خمره ی دلم بر ایوان سنگ و سنگ شکست دستم به دست دوست ماند پایم به پای راه رفت من چشم خورده ام من تکه تکه از دست رفته ام در روز روز زندگانیم. حسین پناهی
| Design By : Night Skin |

